تــقـدیــم بــه او کــه اولــین و آخــریــن بــرایــم اســت
من میگم منو شکستن چشم فانوسمو بستن
تو میگی خدا بزرگه ماه رو میده به شب من
من میگم آخه دلم بود اون که افتاده به خاکت
تو میگی سرت سلامت آیینه ها زلال و پاکه
اینه که فاصله ها رو نمیشه با گریه پر کرد
یکی مون بهار سرخوش یکی مون پاییز پر درد
من میگم فاصله مرگه بین دستای تو با من
تو میگی زندگی اینه فاصله عشق تو با من
من میگم حالا بسوزم یا که با غصه بسازم
تو میگی فرقی نداره من کی چیزی نمی بازم
من میگم اینجا رو باختی عمری که رفته نمیاد
تو میگی قصه همین بود تو یه برگی توی این باد
تا حالا شنیدین میگن فاصله ی بین عشق و تنفر به اندازه ی یک تار مو هست؟! نمیدونم این گفته چه
قدر درسته....بیشتر از اطلاع از درستی یا نادرستی این حرف علت تبدیل شدن عشق به
نفرت هست که به نظر مهم تر میرسه.... چه طور میشه که یه
عاشق نسبت به معشوقش تنفر پیدا کنه؟! چه طور میشه که یه قلب
سوزان و پر حرارت و لبریز از عشق تبدیل به یه قلب سرد و یخ زده میشه و حرارت عشقش
به آتش کینه و نفرت مبدل میشه؟! همه ی ما میدونیم که
عشق صبوری میاره و یه عاشق آدم صبوری میشه ولی تا چه
حد میتونه در مقابل معشوقش و
طرف مقابلش صبور باشه و گاهی توی عشقش اونقدر