تبليغاتX
فــقــط بــه خــاطــر تـنـهـا عـشـقـم




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



::..:..::



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





عــشــق تـــنـــهــا 2

این ادامه داستان آپ قبلی ام است و شما دوستان خوبم برای اینکه نسبت به ماجرا

آگاه باشید لطفاً اول آپ قبل و مطالعه کنید

بعد از اون روز که خسرو از روبرویی با همکارم کناره گرفت نسبت به من نیز شکاک

شده بود و هر شب قبل از ساعت 9 به جلو شرکت می آمد و منتظر من بود و از پنجره

که طبقه همکف بودیم به تماشای من می نشست و اگه من با همکارم صحبت می کردم

خیلی ناراحت می شد و کلی باهم دعوا می کردیم . اما من که علاقه بسیاری به عیسی

مسیح داشتم و مدام این تشنگی دانستن از مسیح در من بیشتر می شد و هر چه

بیشتر از همکارم می شنیدم بیشتر این تشنگی و احساس می کردم و بیشتر احساس

خلاء در زندگیم و کمبود وجود محبت خدا و در زندگیم حس می کردم و بیشتر دوست

داشتم از او بدانم  .


ادامــه مــطــلــب

[+] نوشته شده توسط ریـتـــا در 1:24 | |






عــشــق تـــنـــهــا

سلام دوستان خوبم

امیدوارم که حالتون خوب باشه

من این وبلاگ و ساختم بخاطر اینکه خواستم کمی از تجربیات شخصی خودم در آن

بنویسم و شما نیز در این راستا با من سهیم باشید

من در خانواده ای نسبتاً مرفه بدنیا آمدم پدرم امیر ارتش و مادرم نیز در زمان

پادشاهی آریامهر ایران ( اعلی حضرت همایون محمد رضا شاه پهلوی ) پرستار بود

من در رشته معماری تحصیل کردم و رشته ام را خیلی دوست می داشتم اما از کودکی

علاقه خاصی به موسیقی مخصوصاً ارگ داشتم و همیشه آرزو می کردم که بتونم یک

کیبوریست خوب بشم

تنها دختر خانواده هستم و 2 تا برادر دارم که از من بزرگتر هستند البته لوس

نیستماااااااااا

خیلی از خصوصیاتم پسرانه بود ، آخه با 2 پسر بزرگ شده بودم و چشم باز کردم اونا

رو دیدم در زمان تحصیل نمی تونستم دوستی داشته باشم چون در اون سن ، دخترا به

فکر دوست پسر بودند اما در نظر من خیلی مسخره می اومد و می گفتم که آخه مگه

می شه که آدم با پسر دوست بشه مثل دوستی که اینا می خوان ؟؟؟؟؟؟؟ حالا بماند که

چه دوستی مد نظرشون بودااااااااااا

بـقیـه داستـان و در ادامـه مطلب بخونید


ادامــه مــطــلــب

[+] نوشته شده توسط ریـتـــا در 1:9 | |






او کـــه تــــنــهـا کـــــســــــم بـــــــــود حـــــــــــال کــــــــــــــجـــــــــــــــــــا

آمد اما بی صدا خندید و رفت ... لحظه ای در کلبه ام تابید و رفت

آمد از خاک زمین اما چه زود ... دامن از خاک زمین برچید و رفت

دیده از چشمان من پنهان نمود ... از نگاهم رازها فهمید و رفت

گفتم اینجا روزنی از عشق نیست ... پیکرش از حرف من لرزید و رفت

گفتم از چشمت بیفشان قطره ای ... ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت

گفتمش من را مبر از خاطرت ... خاطراتش را به من بخشید و رفت


[+] نوشته شده توسط ریـتـــا در 21:27 | |






ندا دختر بيگناهي که به دست دژخيمان رژيم , شهيد راه آزادي وطن شد

 

بخواب ای خواهر نازم ندایم                     که روح پاک تو گردد صدای

ندا دادی تو ما را با صداقت                      قسم بر آن نگاه بی گناهت

که رایت را بگیریم ار سیاهی                  که همره ما نگردیم با تباهی

که همواره به ظالم ما بتازیم                  که دائم جاودان راهت بسازیم

بخواب ای خواهرم آرام آرام                    بخواب ای نو شکفته ای دلارام

شهید راه پاکی ها تو بودی                   مبارز با تباهی ها تو بودی

تو که هرگز نبودی خاک و خاشاک          چرا افتاده ای اینگونه در خاک؟

ندایم ای ندای سرزمینم                      صدای جاودان این زمینم

صدای تو شود داد دلیران                      ندای تو شود فریاد ایران

  ***  جای ندا در چشمان ما خالی است ...    ***



[+] نوشته شده توسط ریـتـــا در 12:6 | |






بــاران عــشــق

 

امروز داره بارون میاد

ومن دلتنگم

دلتنگ لحظه های عاشقی

لحظه هایی که بدون عشقم سپری میشه

دوست داشتم زیربارون گرمی دستاشو حس میکردم

وهنوز توی خیالم منتظر اون لحظه می مونم


میدونی چرا بارون و دوست دارم؟

چون خاطرات تو رو برام زنده می کنه

یادت میاد اون شبی که ساعتها توی شهر خلوت زیر بارون قدم میزدیم؟

گفتم دوست دارم زیر بارون خیس بشم ، لبخند زدی و سر تکان دادی

بی تفاوت گذشتی

پشت سرت آرام و آهسته می آمدم ، نگاهم به تو بود تا بلکه برگردی و با من قدم بزنی

اما گذشتی و کمی از من دور شدی

هرچند حضورت پیش من بود اما دلت جای دگر بود

اشک توی چشام حلقه زد و پرده ای بین من و تو حائل کرد

زیر بارون گریه کردم تا اشکامو نبینی

یک دفعه به خودم اومدم دیدم از من خیلی دور شدی

دوان دوان به سوی تو آمدم تا خودم و به تو برسونم

اما افسوس ......

ای کاش می تونستم قلبم و به قلبت برسونم

میدونی زیبایی بارون به چیه ؟

می دونی چرا بارون و دوست دارم ؟

چون تنها پوشش دهنده اشکهای تلخ عشقه



[+] نوشته شده توسط ریـتـــا در 16:53 | |






دوســتــت دارم بـابـــک

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند

قاب عکس توست اما شیشه عمر من است

بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند

تار موی توست اما شیشه عمر من است

 

عمری باحسرت وانده زیستن نه برای خود فایده ای دارد ونه برای

دیگران

باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیزقسمت

کنیم

لحظات از آن توست؛آبی،سبز،سرخ،سیاه،سفید،...رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن

روزهایت رنگارنگ



[+] نوشته شده توسط ریـتـــا در 16:47 | |






تــقــدیــم بــه تــنــهــا عــشــقــم بــابـــک

عشــق یعنی دیدن یک آیـــنه

دیدن  خود  لیک   دیداری زیار

تا  ببینی  در  وجودت    یار را

او که شد   بر دل   تمام زندگی

دیدن  آن   دل طــپیدنهای  گرم

در  نگاهت  گرمی عشــقی  باو

بر لبانت نام او جاری ... روان

در کنارش بودنی در هر زمان

در امید  و آرزو  ...و در خیال

تا رسیدنهای با و.. تا  بوصال

زندگی   یعنی ترا عاشق شدن

همره   نام تو  هم جاری شدن

چشمه  جوشان  وگرم عاشقی

در   وفایت تا    ابد راهی شدن


[+] نوشته شده توسط ریـتـــا در 12:58 | |






تــقـدیــم بــه او کــه اولــین و آخــریــن بــرایــم اســت

 

من میگم منو شکستن       چشم فانوسمو بستن

تو میگی خدا بزرگه         ماه رو میده به شب من

من میگم آخه دلم بود               اون که افتاده به خاکت

تو میگی سرت سلامت                       آیینه ها زلال و پاکه

اینه که فاصله ها رو                               نمیشه با گریه پر کرد

یکی مون بهار سرخوش                  یکی مون پاییز پر درد

من میگم فاصله مرگه                    بین دستای تو با من

تو میگی زندگی اینه             فاصله عشق تو با من

من میگم حالا بسوزم             یا که با غصه بسازم

تو میگی فرقی نداره    من کی چیزی نمی بازم

من میگم اینجا رو باختی           عمری که رفته نمیاد

تو میگی قصه همین بود        تو یه برگی توی این باد

تا حالا شنیدین میگن فاصله ی بین عشق و تنفر به اندازه ی یک تار مو هست؟!

نمیدونم این گفته چه قدر درسته....بیشتر از اطلاع از درستی یا نادرستی این حرف علت تبدیل شدن عشق به نفرت هست که به نظر مهم تر میرسه....

چه طور میشه که یه عاشق نسبت به معشوقش تنفر پیدا کنه؟!

چه طور میشه که یه قلب سوزان و پر حرارت و لبریز از عشق تبدیل به یه قلب سرد و یخ زده میشه و حرارت عشقش به آتش کینه و نفرت مبدل میشه؟!

همه ی ما میدونیم که عشق صبوری میاره و یه عاشق آدم صبوری میشه ولی تا چه

 حد میتونه در مقابل معشوقش و طرف مقابلش صبور باشه و گاهی توی عشقش اونقدر

بسوزه و دم نزنه که عشقش تبدیل به نفرت بشه


[+] نوشته شده توسط ریـتـــا در 15:59 | |






شب که مي رسد به خودم وعده مي دهم

که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت

صبح که فرا مي رسد و نمي توانم بگويم

رسيدن شب را بهانه ميکنم

و باز شب مي رسد و صبحي ديگر
و من هيچ وقت نمي توانم حقيقت را به تو بگويم

بگذار ميان شب و روز باقي بماند که

چـه قـدردوستـت دارم



[+] نوشته شده توسط ریـتـــا در 15:38 | |






رفــتــی و تــنــهــام گــذاشــتــی و مــن ...

 

چه ساده بودم وقتی چشمانم تو را انتخاب کرد

چه ساده بودم وقتی دلم گفت:او

چه ساده بودم وقتی نگاه تو مرا جذب کرد

چه ساده وقتی فکر میکردم فقط مرا داری

چه ساده بودم وقتی گفتی میروم

ولی من باور نکردم

چه ساده بودم وقتی همه حرفهایت را شوخی کودکانه ای بیش حساب نکردم

چه ساده بودم وقتی که همه اشتباهاتت را به پای خودم نوشتم

یارب تو او را همچو من بر غم گرفتارش مکن

در شهر غربت ای خدا هرگز تو ازارش مکن

هر چند او از رفتنش چشمان من گریان نمود

لیک ای خدای مهربان از غصه پر بارش مکن


[+] نوشته شده توسط ریـتـــا در 15:22 | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall

دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar